تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
فریادهای خاموش من
فریادهای خاموش من
2015-07-14

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست


می نشینی روبرویم،خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست


بازمی خندی ومی پرسی که حالت بهتر است؟!

باز می خندم که خیلی،گرچه می دانی که نیست


شعر می خوانم برایت،واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست


چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دستهایم را بگیری،بین دستانی که نیست..؟!

.

وقت رفتن می شود،با بغض می گویم نرو...

پشت پایت اشک می ریزم،در ایوانی که نیست

.

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها می شوم،با یاد مهمانی که نیست.

.

بعد تو این کار هر روز من است

باور این که نباشی،کار آسانی که نیست...!!


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 84 ،

2015-07-16

امروز یه حس عجیبی دارم.نمیدونم چیه شبیه حسیه که از روزای دور می مونه یادگار.....خخخخ یه لحظه بایه تیکه از شعرای مرتضی قاطی شد...

دوتا کشف جالب ،اینکه دیگه با نازنین هم نمیتونم راحت باشم و اینکه همه ی مردم جز تعداد انگشت شماری همیشه حق رو به دیگران میدن،نه من.اوووووه خدا بخیر کنه.

اگه موافق باشید پست بعدی چند تا از نقاشیامو بذارم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 84 ،

#emam_khamenei_love

دختر که باشی....همیشه یه سری حسرت ها میمونه به دلت

همیشه حسرت شهادت میمونه به دلت

دختر که باشی حسرت اینکه پیاده اربعین بری کربلا میمونه به دلت چون همه میگن دختری به صلاحت نیست بری

دختر که باشی فقط باید پشت سر جنازه ی شهدای مدافع حرم بدویی و فقط بتونی اشک بریزی

دختر که باشی حسرت اینکه توی روضه امام حسین با صدای بلند گریه کنی و عقده هاتو وا کنی میمونه به دلت.

دختر که باشی حسرت یه شب پای پیاده،تنها،حرم امام رضا رفتن میمونه به دلت

حسرته تنها جلوی حرم نشستن و اشک ریختن

دختر که باشی سهم تو از دفاع از حرم امامات و حضرت زینب فقط نگاه کردن

دختر که باشی باید با حسرت به سربند(کلنا عباسک یا زینب)نگاه کنی...

بعضی وقتا دختر بودن حسرت داره.....

حسرت ....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،
2015-07-21

سلام.قصد دارم این وبلاگو فردا حذف کنم.خوبی بدی دیدید حلال کنید.ابجی مونا و ابجی مهنا به وبتون سرمیزنم.خدافظ




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 83 ،

امروز صبح زود اماده شدم که با انسی بریم فسا برای ازمون سنجش.قرار بود داداش انسی مارو برسونه.یکم دیر اومدن دنبالم.به فسا که رسیدیم اصلا ادرس مدرسه رو بلد نبودیم.یه اقایی با موتور گفت پشت سرم بیاین.خدا خیرش بده مدرسه رو بهمون نشون داد.من و انسی بعد کلی تاخیر سرجلسه نشستیم.دفترچه عمومی رو اول دادن که اشتباهی اول تستای عربی غیر انسانی رو زدم بعد که فهمیدم پاکش کردم و دوباره تست زدم.راضیه و باستانی هم بودن.بعد ازمون هم تا داداش و زن داداش انسی بیان دنبالمون یکم با انسی و راضیه حرف زدم و شوخی کردیم اومدم خونه اینستا رو چک کردم و خوابیدم.بعد ناهار کتلت خوردم و یه پیج عالی تو اینستا دیدم که یه داستان خیلی خوب داشت.حالااگر صاحب پیج اجازه بده داستان رو میذارم تو وب.تصمیم گرفتم وب رو حذف نکنم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،
2015-07-31

سلام.وای چقد وقته چیزی ننوشتم.

امشب نازنین بعد از کلی وقت زنگ زد و سلام و احوال پرسی و اینا و گفت من اینجام.گفت صبح میتونی بری فلان جا از دوستم گوشیمو بگیری؟گفتم باشه : |

ینی بخاطر اینکه کارم داشته واسم زنگ زده؟؟؟ینی بخاطر احوالپرسی زنگ نزده؟؟؟من خوش خیالو باش.

فقط وقتی بهم میزنگن که بهم نیاز دارن.ینی رسما خااااااک بر سر من.

چهار شنبه رفتم پیش مشاور.کلی سوال داشتم ازش.یکیش درمورد تنهاییم بود.گفت از بچه های کلاس بااونایی که ازنظر روحی و اعتقادی بهم نزدیکن بدوستم و روش هاشو گفت.حالا من موندم بین رویا و زینب کدوم رو انتخاب کنم؟رویا مثل من خانوادش پرجمعیت و مذهبیه.توی جریان بچه های کلاس هم من و رویا هم عقیده بودیم.زینب هم مذهبیه و خوبه.میدونین چیه من یکم بارویا رودرواسی دارم.اخه از من عاقلتره و پایه خل بازی هام نیس.یه تفاوت دیگه اینه که من ریلکسم اما اون خیلی استرسی هس.زینب رو هم دوس دارم اوایل خشک بنظر میومد اما بعد فهمیدم چقد باحاله.نیدونم

امروز کلییییی کار انجام دادیم.اتاقم رو که به شدت نامرتب بود درست کردیم و بعد اشپزخونه رو.درس هم خوندم.الان هم باید برم کمک مامانم.

یکی نی بگه خو ای حرفارو برا کی مینویسی؟بلاگ اسکای که انگار کویر لوته.هیشکی نیس.عب نداره.همین که با نوشتن سبک میشم خیلی خوبه




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،
2015-08-08

سلام سلام.

این چند روز که نبودم درگیر عروسی خواهرم بودم.خداروشکر به خیر گذشت و خیلی خوش گذشت.

آتلیه هم رفتم و چند تا عکس گرفتم هم شب حنابندون هم عروسی.

ما پنج شنبه ها مدرسه کلاس ادبیات و ریاضی کنکور واسمون گذاشتن چون حنابندون و عروسی چارشنبه پنج شنبه بود نتونستم برم کلاس.امروز تو واتساپ از فایزه پرسیدم من پنج شنبه نبودم اقای....... معلم ادبیات چیزی نگفت گفت اقای .... گفته به من بگن اگه جلسه دیگه نیومدم کلاس دیگه هیچوقت نیام.خخخخخ.نمیدونم فایزه داشت شوخی میکرد یا نه اما جالبه آخه تو کلاس فقط منم که به سوالا خوب جواب میدم و داوطلب هستم و حالا اگر اقای.....اینطوری عصبانی شده به این دلیل بوده.هههههه جالبه و حس خوبیه که تو کلاس از همه فعال ترم و نبودم باعث عصبانیت اقای .... شده.

داشتم از عروسی میگفتم.متاسفانه اصلا تو این چند روز اون حس و شوق و ذوقی که قبلا داشتم رو نداشتم نمیدونم چرا.ابجی سومیم هم رفت خونه بخت و از نظری من ماندم تنهای تنهاااااااا.

دیروز مکالمه رایگان ایرانسلی گیرم اومد زنگیدم به مایده و اون بی دلیل کلی خندید حس کردم داره به من میخنده .وسط حرفامون خواهرم کارم داشت به مایده گفتم بعدا میزنگم اما دیگه نزنگیدم.نمیدونم چرا دیگه نه از نازنین خوشم میاد نه از مایده و نه از زهرا.باید به فکر دوست جدید باشم.وااااای این چن روز کلی از درس خوندن عقب افتادم و باید حسابی واس کنکور بخونم.

در آخر دلم میخواد یه فحش حسابی به نت بدم.خخخخخخ




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،

امروز زنگیدم به مایده با ایرانسلم چون مکالمه رایگان داشتم گفتم تموم بشه.بهش گفتم یه زنگی به نازنین بزن گفت بخدا میخوام زنگ بزنما.....آره جون خودش همیشه میخواد زنگ بزنه ها ولی نمیشه.بعد گفتم نمیخوای تولد بگیری؟گفت میدونی که تو رشته ما رقابت خیلی زیاده و یه دقیقه برای ما یه دقیقه هس و ارزش داره .گفتم ینی تولد منم نمیای گفت نه نمیام.گفت تولدم رو میخوام بندازم تو مهر و اینا بعد از خدافظی چن دقیقه بعدش زنگ زد گفت فهیمه هرچی گفتم شوخی کردم بعد خندید و گفت خواهروبرادرم اعصابم رو خرد کرده بودن منم اعصابم خرد شد همیجوری یه چی گفتم.گفت ینی چی گفت تولد نمیگیرم ولی تولد تو میام و تولدت رو تو کافی شاپ میگیریم گفتم من دوس ندارم تولدم تو کافی شاپ باشه گفت تولد تورو که نمیگم تولدخودم توکافی شاپ باشه.کلی حرفیدیم .اعصابم خرد شد.فقط میخواد نظر نظر خودش باشه.یه بار هم زنگ زده بود با کلی جدیت و عصبانیت میگفت فهیمه برا تولد من چیزی نخر.

منم برا تولدش چیزی نمیخرم چون خودش گفته.

این روزا از زهرا و مایده متنفر شدم و واقعا اصلا دلم نمیخواد بیان تولدم و یا دوس ندارم عکسای اتلیه ام رو نشونشون بدم.اه مسخره ها




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،
2015-08-13

چن وقت پیش مشاورمون یه جلسه گذاشت تا درموردکنکور و درس خوندن و اینا باخودمون و مامانا صحبت کنه.به مامانا گفت به تغذیه بچه کنکوریتون اهمیت بدید همه اش خودتون نرید بیرون از خونه.با دخترتون باشید و درس خوندش براتون مهم باشه و اینا.

حالا اینجا کلا برعکسه. تو فرهنگ اقوامم ازدواج کردن مهمه و درس خوندن مهم نیس .حالا من که تقریبا درس خونم فکرشو بکنید تو این اقوام چی میکشم...

مامان خانم هم دیروز عصر تشریف برد کوه.من موندم و خواهرم و بچه هاش.بچه های خواهرم که نمیذارن درس بخونم وای.الان خواهرم و بچه هاش و اون یکی خواهرم پاشدن رفتن کوه و امشب می مونن.به من هم گفتن بیا گفتم اگر کنکورمو بذارم دست بیرون رفتنای شما که بدبختم من.خب آخه اقوامم زیاد بیرون میرن حالا چه واسه تفریح چه واسه دیدن دیگر اقوام.من بدبخت این وسط موندم که همیشع باید تنها خونه باشم تو درس خوندن.خو من چیکار کنم؟هیچ کدوم از اقوام و خانواده ام ذره ای براشون مهم نیس کنکور دارم و باید بخونم.بچه های خواهرم که همیشه چسبیدن به من و نمیذارن درس بخونم یکی حتی جلوشونو نمیگیره بگه فهیمه بدبخت درس داره.خانم ا مشاورم گفت برم خونه یکی بمونم خب آخه خونه کی؟خونه زهرا که سالی یه بارهم دعوتمون نمیکنه و فقط واسه تولدش به زور میریم خونشون؟خونه مایده که خودش دوتاخواهربرادرظلم کن داره؟خونه نازنین؟

تصمیم گرفتم برم خونه ابجی ن اما اونم پاشد رفت کوه.امشبم باید بزنگم به ابجی ف تا برم اونجا بمونم ببینم چی میشه آخر عاقبت این بی توجهی های خانواده ما.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

جیییییییییییغ

مامانم و اینا یه شب دیگه هم میخوان کوه بمونن.واااااای خدا منم باید برم.

من به خودم قول داده بودم دیگه جایی که اون بنده خدا هس نرم.شوهر ابجی ن رو میگم.

وای خدا اعصاب ندارم.حالابایدبایه کوله پرازکتاب برم کوه.خداااا




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2210
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 13
  • بازدید این هفته : 22
  • بازدید این ماه : 81
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه